۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

جهل مرکب


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


_ ابن یمین_

خنجر

زخمی که فرزند به قلب پدر و مادر میزنه، از زخم خنجر بدتره. _جهان ملک پور/ سریال دلنوازان

۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

تراژدی



تراژدی زندگی این نیست که خیلی زود به سر می رسد، بلکه اشکال این است که برای شروع کردن آن دیر دست به کار می شویم._ دبلیو. ام. لوئیس

۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

زندگی



نمیدونم چرا من هنوز هم نمیخوام باور کنم- که" واقعاً" هیچ کسی نمیتونه منو نجات بده به جُز خودم!؟ آخه چطور ممکنه این !؟ عجیب سخته باور این قضیه برام. میدونی، هیچ خوشم نمیاد از این قانون های نانوشتۀ تحمیلی. البته میدونم که یه قانونی- از همین نانوشته های تحمیلی وجود داره تو این دنیا که میگه:" همینی که هست- میخوای بخواه- نمیخوای هم، باید بخوای." ه

۲۵ دسامبر ۲۰۰۹


.خبر کشتارهای وحشیانۀ ویروس جدید، همه جا پیچیده بود
.ترسیده بود - او. باید کاری میکرد
. در پی چاره ای، آنقدر در تزریق واکسن زیاده روی کرد که مُرد

ت.ط.ه.ی.ر


البته از افتخاراتم نیست - ولی میخواهم نوشته شود- میخواهم در جایی به غیر از ذهنم ثبتش کنم- می خواهم بماند - حک شده بر دیوار غاری - نبشته بر کتیبه ای. نه فقط برای آنکه آیندگان بخوانندش و نهایتاً هیچ سر در نیاورند از آن- تنها وسیله ایست برای تطهیر روح آشفته و سرگردانم.ه

فکر کن از همون روزا که بچه بودی- تو یه خونه ای بزرگ شدی که هیچ نفهمیدی آدمای توش پیرو کدوم فرقه و مسلک اند. فکر کن از همون روزای اول که همچینی بچه هم بودی- هیچ نشونی از هیچ خدایی توش پیدا نمیشد- هیچ خدایی نبود تو خونه. بعد فکر کن بعد از اینکه رسیدی به سن جوونی فهیمدی که نه- انگار خدایی هم هست- حتی اگه سالهای سال اونو ازت پنهون کرده بودن- نه از این خداهایی که همه ازش حرف میزنن- یه خدای خاص- یه خدای بینهایت مهربون. باز هم فکر کن وقتی که تازه داری خدا رو میشناسی- اون از خدا بی خبری که نذاشته بود سالها اسم خدا به گوشِت برسه، --بعد از شصت سال --هر روز به اسم همون خدا زندگی رو به کام تو زهر میکنه- بس که مدام میکوبه تو سرت که چرا به اندازۀ کافی عبادت نمیکنی؟

به حد نهایت از دست [...]شاکی ام-  تو این سی سال گذشته کجا بود؟ 

میخوام پاک بشم از تاثیراتش - از حضورش- از وجودش تو وجودم. میخوام تیکه تیکه بشم. تجزیه بشم- شاید که روزی تطهیر بشم- فقط شاید.ه

حفره ای در پیاده روی من وجود دارد


فصل یک
.در خیابان قدم میزنم
.به حفره ای عمیق می رسم
.در آن سقوط می مکنم
.گم می شوم...کاری از من ساخته نیست
.تقصیر من نیست
.مدتی طولانی وقت می گیرد تا از آن بیرون بیایم

فصل دو
.درهمان خیابان قدم میزنم
.به حفره ای عمیق می رسم
.وانمود می کنم آن را نمی بینم
.بار دیگر در حفره سقوط می کنم
.امّا، تقصیر من نیست
.باز هم مدتی طولانی وقت می گیرد تا از آن بیرون بیایم

فصل سه
.در همان خیابان قدم می زنم
.به حفره ای عمیق می رسم
.آن را می بینم
.باز هم در آن سقوط می کنم...عادت کرده ام
.چشمانم باز هستند
.می دانم کجا هستم
.تقصیر من است
.بلافاصله بیرون می آیم

فصل چهار
.در همان خیابان قدم می زنم
.به حفره ای عمیق می رسم
.آن را دور می زنم

فصل پنج
.در خیابان دیگری قدم می زنم

شعری از پورتیا نلسون_ از کتاب حفره ای در پیاده روی من وجود دارد
اختباسی از کتاب "بهترین سال زندگی شما"_ نوشتۀ "دبی فورد"_ ترجمۀ مهدی قراچه داغی






۲۴ دسامبر ۲۰۰۹

توجه کنید به آمار

همیشه چیزایی که آدم میشنوه هم _ همچینی_ درست از آب در نمیآن. برای روشن شدن مسئله به این مثال توجه فرمایید لطفاً : "همیشه پیشگیری بهتر از درمان است". این مثال، نمونه ایست از مواردی که مردم بسیار آن را میشنوند و گاها _ و اشتباهاً_ باور میکنند که این حرف، حرفِ دُرستی است

اگر گویندۀ این جمله کمی _ فقط کمی_واقع بین بود متوجه میشد که : از اونجا که انسانها همواره در زندگی خویش به دنبال به انجام رساندن بهترین_ و کم زحمت ترین_  کارها هستند و با توجه به این قضیه که در جوامع انسانی_ اکثراً_ انسانها به دنبال" درمان" هستند و نه پیشگیری باید جمله اش را به این صورت بیان میفرمود که :" بر اساس آمار، درمان_همیشه_بهتر از پیشگری است". والسلام.ه

۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

تَب


این روزها تبی غریب دامانم را به آتش کشید . و امروز مرضی دیرین عود کرده است_ لرزشی بی امان، به جانم افتاده است. مرض دیرین که عود میکند همۀ رشته هایم را پنبه میکند. همۀ زندگانی ام زیر و رو میشود بی پروا. راه نجاتی نیست_ گویا_ امّا

حوا

سیبی که خوردم عقیم بود

۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

یک خانه_ چند زندگی


انقده خوش میگذره و انقده خوبه وقتی پدر و مادر آدم انقده همدیگرو دوس دارن که میخوان سر به تن اون یکی نباشه_بچه ها انقده حال میکنن تو اینجور خونه هآ_ که نگو و نپرس_ بچه ها تو اینجور خونه ها انقده رشد میکنن و هی شکوفا میشن_ هی حال همه خوبه تو اینجور خونه هآ_ هی همه انقده از زندگیشون لذت میبرن تا بی نهایت

۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

بعضی وقتا

آدم بعضی وقتا خر میشه


۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

تعلیم و تربیت


چند وقتیه عجیب شاکی ام_ عجیب
از دست همۀ دست اندر کاران  تعلیم و تربیت_ تعلیم و تربیت ِ حداقل من یکی. شاکی ام آقا جون _ شاکی ام


آیا در روز واپسین، این مسئولین_ یا همون" دست اَن در کار آن"_ مؤاخذه میشن؟

 

۱۳ دسامبر ۲۰۰۹

"مقوله ای به نام "بی شَرَفی


داشتم فکر میکردم که اینا که این کارها رو میکنن_ چطور بعداً وجدانشون رو آروم میکنن!؟؟
بعد یادم اومد که اگه اونا_ یا همون اینا_ وجدان داشتن در همون جایگاه اول _ مرتکب اون عمل_ یا اعمال_ نمیشدن

حالا بماند که اینا کی هستن و اون کارها چی هستن_ فقط در همین حد بگم که کارهای خوبی نیستن اون کارها!ه

۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

بذار کمکت کنم

بپا نَیوفتی _ بند دلت بازه

۸ دسامبر ۲۰۰۹

حرفهایی از جنس بلور


بهش گفتم : " چرا به این روشت ادامه میدی_ندیدی که جواب نمید ه_ حتی نتیجۀ عکس هم داده _ در طی سالهای گذشته" .ه
 گفتم : "چرا روشت رو عوض نمیکنی؟"ه

گفت:" تو خودت هزار تا روش داری که کار نمیکنن_ باز به اونها ا دامه میدی_ حالا داری از من انتقاد میکنی!؟"ه -


از بس بزرگتر ها رو درک کردم، یادم رفت بچگی کنم



شاید تا به حال به کسی نگفته بودم_ شاید چون به کسی نگفته بودم کسی نمیدانست_هر چند شاید دیگر اصلاً مهم هم نباشد دانستنش

من فرزندی دارم_  آری من یک مادرم_هر چند هیچ گاه فرصتی نشد برای بروز عواطف مادرانه ام_ شاید برای اینکه هیچ گاه فرصتی نشد که چنین عواطفی را در درون خویش بپرورانم؛ به گمانم  این بی عاطفگی از عواقب مادر شدن، بدون آمادگی و به صورت ناخواسته هم میتواند باشد.ه

بسیار تلاش کردم تا از شر این کودک ناخواسته_ که البته جز دردسری هم  برایم نبوده_ خلاص شوم. تلاش هایم برای سر راه گذاشتن کودکم، و حتی برای کشتنش همگی  بی نتیجه بود. باید اعتراف کنم که خودم هم زجر بسیاری کشیدم در این راه_ هر لحظه اش برایم دردناک بود و  بسیار دهشتناک. انگار که بخواهی پاره ای از تن خود را دور بیندازی. دلت برایش تنگ میشود و هزار جور فکر و خیال میکنی. دوستش داری در عمق وجودت ولی خوب، چه میشود کرد_ زندگی که همه اش به خواست آدم نمیچرخد بی مرام.ه

نکشتمش و در کوچه و خیابان رهایش نکردم. در گوشه ای دنج برایش خانه ای گرم و راحت ساخته ام. کودکم از زندگی اش اما راضی نیست. با خود می اندیشیدم که دیگر چه میخواهد جز خانه ای و غذایی گرم، و هر از چند گاهی آغوشی !؟

من با او همان کارهایی را _ رفتار هایی را_ بر خورد هایی را دارم که  والدینم با من داشتند. من به او" اجازۀ تجربه کردن زندگی" را نمیدهم. همین موضوع دارد کودکم را ذره ذره آب میکند. حال کودکم خوب نیست. دلم برایش میسوزد. شاید از خودخواهی هایم دست برداشتم و به او اجازه دادم زندگی کند. شاید کمی بزرگتر از حد پدر و مادرم _ کمی متفاوتتر از آنها _ از این پس با کودکم رفتار کردم. خسته شده ام بس که در چهار چوب هایی تعریف شده ، کودکم را به صُلابه کشیدم. میخواهم بگذارم کودکم نفس بکشد. نفسی عمیق

پیوست: هیچ نمی دونم که _ خوانندگان احتمالی این نوشته_ تا چه حد با این نظریه موافقند که هر انسانی در درون خویش سه شخصیت کودک، بالغ و والد رو همزمان با هم داره_ و البته با توجه به شرایط،  ممکنه که یکی از این شخصیت ها غالب بشه بر ىيگر شخصیت ها و زندگی فرد رو تحت  کنترل خودش بگیره




۷ دسامبر ۲۰۰۹

!تلاشک

این روزها _ نه تنها متوجّه نمیشوم طرف " چه" میگوید، بلکه هیچ تلاشی هم برای فهمیدنش نمی کنم. می گذرم . یادم می آید قبل تر ها تلاشکی _ هر چند اندک_ برای فهمین به خرج میدادم . ولی حالا...!ه
-
-
پیوست: این متن را در رابطه با" پیشرفتم" در زبان انگلیسی _ نوشته بودم_دیروز
[my progress in English as a second language] یا به عبارتی

اول نوشت

.نقطه. حرکت
-
-
پیوست : از این پس _تا اطلاعات ثانوی_ این جا ام . _دمی و باز دمی_ نفسی

۳ دسامبر ۲۰۰۹

...به عبارتی

یه جورایی خیالم راحت شد دیگه
به عبارتی انتقامم رو _از این یکی هم_ گرفتم
حسابی کوبیدمش
خوردش کردم
تصویرش رو تو ذهنم
*
البته همش هم ذهنی نبود_ امروز دیگه واقعاً سنگ تموم گذاشتم و هر چی تو دلم بود رو خالی کردم سرش
یه اسها ل ذهنی_ اساسی