۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

خدا

آدم بندۀ عادت

۱۹ دسامبر ۲۰۱۰

دیکتاتوری هورمونی

چند سالی میشود که با کوتایی عظیم- شبیه انقلابهای کبیر، حکومت را در دست گرفته اند و حکم می رانند دیکتاتورگرانه؛ هورمون ها در بدنم. مانده ام که چه خواهد شد آن هنگام که تمام مخازن انرژی و منابع طبیعی اش را به غارت برندند و این سرزمین- در آن زمان غارت شده و مستهلک- را به خود واگذاشتنند و ترکش کردند؟

آلودگی هورمونی

هورمون های دلتنگی از قلبم شروع کرده اند به شُره کردن و همۀ بدنم را درگیر کرده اند. و اکنون حتی موهایم که بسیار کوتاه کوتاهشان کرده ام هم  آلوده و دلتنگ شده اند؛ آلوده به هورمونی معلوم الحال

۱۸ دسامبر ۲۰۱۰

آتش داری؟

آذر هشتاد و نه
چقدر غریب است و غریبه
انگار سالهاست گذشته است از آن
پر از گرد و غبار سالیان
محو و خاکستری با بوی سیگار

۱۶ دسامبر ۲۰۱۰

یک دقیقه یا بیشتر

یک دقیقه سکوت برای تمام آرزوهای زنده به گور شده ام

۱۵ دسامبر ۲۰۱۰

کم طاقتی

کم طاقت شده ام این روزها، خیلی
بی عادت ماهیانه ای در کار

زن


اغلب اوقات از درکِ زن درونم عاجزم
زن درونم موجود بسیار پیچیده ای ست
تنها می شود به او عشق ورزید؛ تنها می شود با او رقصید
تنها می شود با او دیوانگی کرد، مستانه
تنهایی هم از اون موجوداتیه که هیچکسی قدرش رو ندونست
به هر کسی که پناه آورد، پسش زدن
تنهایی از همه تنهاتره

۱۴ دسامبر ۲۰۱۰

حوا

برا ی آنکه زخم هایت خوب شوند
به زمان احتیاج داری و به هوا

آخ

نزدیک نیا عزیز
کمرم می شکند

نزدیک نیا عزیز
کمرم خشک می شود

نزدیک نیا
آخ

۱۲ دسامبر ۲۰۱۰

رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

از همان اولی هم که یادم نیست، اینجوری بوده  است که بهم گفته اند یا من اینطور شنیده ام که ظاهر امور مهم نیستند. یک مشت دروغ . شنیدم که می گویند پول مهم نیست. ظاهر آدم ها مهم نیست. خانه و ماشین و وسایل خانه مهم نیستند. حتی این اواخر جوری شده بود که دیگر شعور آدم را هم به سخره می گرفتند و میگفتند چیزهایی که می فهمی از اعمال و رفتار آدمها و آنچه که آدم ها می گویند هم مهم نیستد؛ مهم تنها آن چیزی است که در دلشان می گذرد. باطن شان مهم است نه ظاهرشان!ه

برای مثال، اگر کسی هر روز خدا با تو بد رفتاری کرد و آزارت داد و زندگی را برایت جهنّم معنی کرد و کارهایت را بی اهمیت جلوه داد و به شعورت توهین کرد و به قوۀ تمیز و تشخیصت خندید و راست راست در چشمهایت نگاه کرد و بهت گفت که دارد به زور تحملت می کند و باز راست راست زل زد به چشمانت و گفت که دوستت ندارد ... تو باور نکن؛ او ته قلبش "حتما"  تو  را دوست دارد! من هیچ وقت این جور حرفهای مفت را درک نمی کنم. نه اینکه بخواهم درک نکنم، خواسته ام درک کنم و بسیار تلاش کرده ام که درک کنم و باور کنم ،نتوانسته ام

ظاهر امور خیلی خیلی مهم هستند بر خلاف آنچه که به خورد من داده بودند در طی این همۀ سالها. نه اینکه این حرفی باشد که امروز به آن رسیده باشم، ولی امروز شاید از زاویه ای دیگر. حتی غذایی که می پزی هم، اگر ظاهر فریبنده ای نداشته باشد  بدمزه جلوه می کند در نظر خلق. بی آنکه کسی بدان لب زده باشد در موردش قضاوت می کنند. در صورتی که همان غذا را اگر بی آرایی همه به به و چه چه می کنند و نخورده می گویند که آفرین، چه غذای خوشمزه ای. بله، خوشبختانه این یک واقعیت است. ظاهر امور مهم هستند. حداقل شما گول نخورید

شروع به پیرشدن میکنی وقتی که...

یک کتاب جدید دست گرفته ام از برای مطالعه. یک پاراگرافش، تمام حالم را گرفت. یک جورهایی دوست داشتم در همان جهالت قبل از بروز این پاراگراف باقی می ماندم، ولی حالا از روی ناچاری، یک روشنفکر دپرس تشریف دارم

:اون پاراگراف رو عیناً این جا می آرم

Aging begins at about 30 years of age( a depressing thought). Frome this age onwards, people go undergo a slow, progressive loss of skeletal muscle mass that is replaced largely by fibrous connective tissue and adipose tissue(fat). In part this decline is often due to increasing inactivity. Accompanying the loss of muscle mass is a decrease in the maximum strength achived, a slowing of muscle reflexes, and a loss of flexibility. However, all these process can generally be slowed by starting a regular exercise programme.

Weights for Women
 by Yolande Green


۱۱ دسامبر ۲۰۱۰

آره. مثل تو ، تو دنیا کمه

 به کودک هنوز به دنیا نیامده ام فکر می کردم. او را می دیم که به کلاس های رقص و ساز و آواز می رود، که عشق دنیا را می کند. گفتم اصلاً هر چه که او بخواهد؛ من  فقط با عشقی خارق العاده امکاناتش را ، برای کودکم فراهم خواهم کرد. شاید بخواهد عروسک بسازد. شاید بخواهد لباس بدوزد. شاید بخواهد، فقط نقاشی بکشد. شاید بخواهد فقط و فقط برقصد

دیدم این کودک به دنیا نیامدۀ من چقدرعجیب است؛ انگار صد سال است که می شناسمش و قرن هاست که با او زندگی کرده ام، عمیق. بیشتر به این می ماند که آن کودک به دنیا نیامدۀ من ، به دنیا آمده . جایی در درون من متولد شده . جایی در درون من دارد زندگی می کند. زنده است و می شنود چیزهایی که من میگویم را

من ولی هرگز و هرگز- بر خلاف آنچه که ادعا میکنم -نه تنها امکاناتی برایش فراهم نکرده ام، حتی به او اجازه هم  نداده ام  که برقصد عمیق ، نقاشی بکشد عمیق ، لباس بدوزد عمیق ، عروسک بسازد عمیق،  سازی بنوازد عمیق ، یا آوازی بخواند عمیق. ویا حتی عشق بورزد عمیق .آن کودک به دنیا نیامدۀ من به دنیا آمده، زنده است ،درست همین جا- درون من

63- است- هست

چند وقتی می شود که شکایت دارد از زندگی. مدام می شنوم که سوالات فلسفی ای را مطرح میکند که تا به حال هیچ فیلسوفی را توان پاسخ دهی به آنها را نبوده. من هم که کلاً فیلسوف نیستم. وقتی هم که بی پاسخ می مانند سوالاتش و از نقطه ای که شروع کرده اندازۀ ارزنی هم تکان نمی خورد، نا امیدانه آرزوی مرگ می کند برای خودش. اگر چه این کاری است که خودم هر روز و هر شب و دوباره هر روز و هر شب انجام میدهمش، ولی سخت است که ببینی عزیزت دارد پرپر می زند و تو کاری از دستت ساخته نیست برای تسلی و یا حتی برای گول زندنش

با استیصال تمام بر سرش فریاد می زنم که : همین است که هست؛ زندگی همین است

62- صداقت

یک چیزهای مسخره ای آدم میبیند در این زندگی که خداییش هم ، هرجور که بخواهی حساب کنی مسخره اند. یکی شان که این چند وقته خیلی در حلق ماست، از آن جملات است

از همان چند سال پیش، از وقتی این پسره را دیده بود، و طرح دوستی ای  ریخته بودند با هم، پیش من که می آمد مدام غر میزد؛ مدام. میگفت که دیگر نمی تواند تحمل کند و می خواهد بهم بزند این دوستی را و از این دست چرندیات. من هم به صورت مسخره ای باورم میشد، هر سری. بهش میگفتم : خوب ، خودت را مجبور نکن. نمیتوانی؟، تمامش کن خوب. میگفت باشد. فردا یش ولی همان آش بود و همان کاسه. مرا هم که گیر آورده بود گویا

!تا همین چند ماه پیش، قبل از ازدواجشان هم همان حرفها را میزد

61

زیاد که فکر میکنم راجع به چیزی، حالم بهم میخورد. منظورم از زیاد واقعاً همان زیاد است. یعنی  به تعداد خیلی تا فکر کردن. فکر زیاد حالم را بد میکند. حالت تهوع بهم دست میدهد. ولی مدام به این کارم ادامه میدهم. مدام فکر و فکر و فکر - مدام فکر زیاد. مدام حالت تهوع زیاد. حالم خیلی بد شده اصلاً

این روزها همش دارم به ویدا فکر میکنم. شاید باورش سخت باشد، شاید هم نباشد. ولی از هر چند ساعتی که بیدارم تمام مدت را به او فکر میکنم و حتی در خواب هم ، خواب او را میبینم. واقعاً مستأصل شده ام دیگر. میخواستم بهش بگویم برخی چیزها را و هم نمیخواستم بگویم. مانده ام . گیر کرده ام

میدانم قضیه از کجا آب می خورد. من رنجیده ام. دلم شکسته است- بود. اما به خودم حق نمی دهم که برنجم یا دلم بشکند. مدام دارم سعی میکنم به ویدا حق بدهم. این را نیمتوانم هضم کنم. اینکه من حق ندارم ناراحت  باشم و شاکی. کلاً قدرت هاضمۀ ذهنم پایین می آید وقتی امری واقع شده، حسی پدید آمده و من به خودم حق حس کردن آن احساسات را نمی دهم. انقدر آن احساسات آنجا می مانند تا بلکه روزی آدم شوم و آنها را احساس کنم. تا آن روز مدام فکر می کنم و خسته می شوم و فکر می کنم و به نتیجه نمی رسم و فکر میکنم و به هیچ جا نمی رسم  و حالت تهوع عجیبی بهم دست می دهد و گیج می شوم

همه اش از آنجا ناشی می شود که من مقاومت میکنم در برابر احساس کردن احساساتم. دچار یبوست میشوم به این صورت، یبوست افکار یا یبوست احساسات؟ هنوز نمی دانم

۱۰ دسامبر ۲۰۱۰

60

با اضطراب خاصی داشت فریاد میزد، دارم متلاشی میشوم.! هنوز موج فریادش در هوا بود، که  پخش  شد

59- زالو صفت

بعضی عادتها هستند که وقتی آدم را پیدا می کنند ، همچون زالویی عمل میکنند . خونش را می مکند تا آنجا که بشود ، یا اینکه خونش را در شیشه میکنند تا آنجا که بشود و خلاصه در یک کلام تا آنجا که بشود، مستهلکش می کنند

57- تنها کلماتند که می مانند

دیروز برای فلونی نامه نوشتم. قرار نبود بنویسم ولی نوشتم. اما چیزی را که قرار بود بگویم را نگفتم. باید یک نامۀ دیگر بنویسم، از همان ها که قرار بوده نوشته نشود. شاید  ولی، این سری چیزی را که قرار است بگویم را بنویسم. می خواستم بهش فحش ناموسی بدهم.ه

56- زیبای زندگی

هیچ نمی دونم این چه صیغه ایه که ما این همه ک.-.ن مون رو برا زندگی پاره کردیم و خودمون رو جر واجر کردیم، زندگی هیچ گ.-.ی نخورد واسه ما.  ما رو به -.-.م ش هم حساب نکرد لاکردار

۴ دسامبر ۲۰۱۰

55- یک خاطره

به فلانی و فلونی که گفته بود پَت و مَت من خیلی کیف کرده بودم. نه اینکه حرف دلم باشد، که بود؛ بیشتر برای اینکه جرأت فکر کردن به این چیز را داشته بود. فکر کردن به بعضی ممنوعه ها جرأت میخواهد. من خوشم آمده بود که می شده جرأت داشت و فکر کرد و فکر کرده شده را بیان کرد. شاید به نوعی همین، تعریف خلّاقیت میبوده بود. شاید.ه

54- یک دو جین تجربه

با ظرفهای کثیف باید به صورتی قاطع برخورد کرد، چون اصولاً ظرفهای زبان نفهمِ کثیف، منتظرند تا کودتایی در کل خانه به پا کنند. باید تا جوانه زدند از ریشه خشکاندشان ... وگرنه که به هیولایی تبدیل میشوند که کل آشپزخانه و گاهاً کل خانه را به اشغال خود در می آورند وبه گند میکشندش و جای خواب را هم میگیرند از آدم

53- یک دست تجربه

و این یک واقعیت است که تجربه کردن هزینه بردار است. و پس از پرداخت هزینه ای نه چندان هنگفت، بالاخره به این مسئله- ها پی میبرم که:  سلامتی از همه چی مهمتر است و لا غیر



:پی نوشت ها
دوماً جنس ارزون اصولاً مفت نمی ارزد
سوماً به اندازۀ نیاز خرید کردن بهتر است از احتکار . چون نهایتاً  آن - مقدارِ- بیشترش می گندد و راهی سطل آشغال میشود
چهارماًنش  اینکه خرید از سوپر محل به نفع شماست

52

و آن سلیطه ، شلیته اش را به کمر بسته، عازم جنگی شد عظیم

۳ دسامبر ۲۰۱۰

51

عشق هم تمام میشود روزی، شبی، وقتی  بی وقتی؟
مگر عشق شروع  هم میشود که تمام شود
عشق مثل زهر ماری بر آدم حادث میشود