۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

Prophetic Patron of Tailoring and Hermetic Arts



"Idris"- the prophet-  is popularly depicted as the first to sew clothing and is revered by tailors as the patron of their guild.


-Holy people of the world: a cross-cultural encyclopedia, Volume 1

۱۱ دسامبر ۲۰۱۱

مرگ عشق

زن جوان به تازگی مادر شده بود. به گرد کودکش، همچون پروانه ای بر گرد شمع می مانِست. ولی تنها و تنها، دستهای کودکش را دوست می داشت. دستهای کودکش  را تا حد مرگ می پرستید. چشم به دیدارشان باز می نمود و شب را به  عشق آنها به سر می رساند. تر و خشکشان می کرد و روزها، ساعت ها و ساعت ها، می نشست و خیره به دستهای کودک می ماند. در یکی از همین ساعت ها، آرزویی کرد. در دل آرزو کرد که ای کاش دستهای کودک به مرور زمان بزرگ نمی شدند و به همین ملاحت  و زیبایی باقی می ماندند و او هر روز می توانست از دیدن آنها غرق در رویاها و شادی های دنیای خود شود.ه

 به مرور زمان، کودکِ مادر جوان، شروع کرد به بزرگ شدن؛ با دستهایی به همان ملاحت و زیبایی و کوچکی در کنار جثه ای که هر روز پروارتر می شد. آرزوی زن جوان بر آورده شده بود.ه

۷ دسامبر ۲۰۱۱

عقیده های آزار دهنده

بعضی وقت ها که فکر می کنم در این دنیا نمی شود به هیچ کَسی و هیچ چیزی تکیه کرد، می بینم که نمی شود در این دنیا به هیچ کس و هیچ چیز تکیه کرد واقعاً. ه



پیوست: تکیه کردن ایضاً اعتماد کردن.ه

مو طلایی

یه یاروهه با زنش داشتن تو یه جایی واسه خودشون عمر می گذروندن. آقاهه یکّمکی کچل بود و زنش از این موضوع در رنج و عذاب بود. خانومه مدام غر میزد و زندگی آقاهه رو به گند کشیده بود. خلاصه یه روز -با همکاری هم- سکه های طلایی رو که از همون ایام جوانی جمع کرده بودن رو آب کردن و زدن به سر آقاهه. آقاهه که رفت و همۀ طلاها رو یکجا تقدیم یکی از این مراکز کاشت و ترمیم مو کرد و چند دست موی مشتی کاشت روی ملاجش. سرش مو در آورد ولی چون خیلی ریشه های مو عمیق بودن به مغز سرش نفوذ کردن و مغز آقاهه که تا اون روز به صورت نسبی کم و بیش کار می کرد، دچار درگیری مفرطی با خودش شد. آقای بدبخت قصۀ ما به دلیل رشد بی حد ریشه های مو و نفوذ شون در نسوج مغزش دچار فراموشی ای شد که گاهی نصفه شب ها به صورت شدید بروز می کرد و در بقیۀ موارد که فراموشی بروز نمی کرد، با همون خانومش در خوشی و آرامش به سر میبردن. ه

خانومه در کل راضی بود و احساس می کرد که تو آسمون ها در حال پروازه. به شدت به موهای آقاهه دل بسته بود و صبح ها که چشم باز می کرد و چشمش به جمال موهای آقاهه روشن می شد، نور امیدی کور سوی دلش رو قلقلک می داد.ه

از قضا، یک روز، در اخبار شنیدن که سکۀ طلا بد کشیده بالا و معلوم شد که خاک تو سر شدن. آقاهه چیزی نگفت و هیچ به روی خودش نیاورد. خانومه هم که عامل اصلی در آب کردن سکه ها بود و اگه اصرار اون نبود، آقاهه عمراً دنبال یه دست موی درست و درمون واسه کله اش نمی گشت هم صداشو در نیاورد و اون روز در به اصطلاح صلح و آرامش سپری شد. ه

یک نصفه شبی بعد از اون روز آروم ،آقای قصۀ ما  آروم و پاورچین رفت سراغ جعبۀ سکه هاشون.  بی اینکه زنش متوجه بشه در جعبه رو باز کرد و وقتی که دید جعبه خالیه، سکته کرد و مُرد.ه