یه یاروهه با زنش داشتن تو یه جایی واسه خودشون عمر می گذروندن. آقاهه یکّمکی کچل بود و زنش از این موضوع در رنج و عذاب بود. خانومه مدام غر میزد و زندگی آقاهه رو به گند کشیده بود. خلاصه یه روز -با همکاری هم- سکه های طلایی رو که از همون ایام جوانی جمع کرده بودن رو آب کردن و زدن به سر آقاهه. آقاهه که رفت و همۀ طلاها رو یکجا تقدیم یکی از این مراکز کاشت و ترمیم مو کرد و چند دست موی مشتی کاشت روی ملاجش. سرش مو در آورد ولی چون خیلی ریشه های مو عمیق بودن به مغز سرش نفوذ کردن و مغز آقاهه که تا اون روز به صورت نسبی کم و بیش کار می کرد، دچار درگیری مفرطی با خودش شد. آقای بدبخت قصۀ ما به دلیل رشد بی حد ریشه های مو و نفوذ شون در نسوج مغزش دچار فراموشی ای شد که گاهی نصفه شب ها به صورت شدید بروز می کرد و در بقیۀ موارد که فراموشی بروز نمی کرد، با همون خانومش در خوشی و آرامش به سر میبردن. ه
خانومه در کل راضی بود و احساس می کرد که تو آسمون ها در حال پروازه. به شدت به موهای آقاهه دل بسته بود و صبح ها که چشم باز می کرد و چشمش به جمال موهای آقاهه روشن می شد، نور امیدی کور سوی دلش رو قلقلک می داد.ه
از قضا، یک روز، در اخبار شنیدن که سکۀ طلا بد کشیده بالا و معلوم شد که خاک تو سر شدن. آقاهه چیزی نگفت و هیچ به روی خودش نیاورد. خانومه هم که عامل اصلی در آب کردن سکه ها بود و اگه اصرار اون نبود، آقاهه عمراً دنبال یه دست موی درست و درمون واسه کله اش نمی گشت هم صداشو در نیاورد و اون روز در به اصطلاح صلح و آرامش سپری شد. ه
یک نصفه شبی بعد از اون روز آروم ،آقای قصۀ ما آروم و پاورچین رفت سراغ جعبۀ سکه هاشون. بی اینکه زنش متوجه بشه در جعبه رو باز کرد و وقتی که دید جعبه خالیه، سکته کرد و مُرد.ه